درباره نویسنده
علی مسعودی
اسم من علی مسعودی است کلاس دوم مدرسه شاهد بیرجند هستم بابام برام وبلاگ درست کرده تا اینجا چیز بنویسم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • عمو از مکه می آید
  • جایزه سر صف
  • عکس من با آقای سلطانپور
  • اردوی پارک توحید
  • مداد اتد
  • شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی
  • اولین مسابقه قرآن من
  • کاشت پیاز
  • امروز روز معلم بود
  • لطیفه
  • ساندویچ تند
  • لطیفه
  • هیجده به در
  • سیزده به در
  • زنگوله
  • خوابیدن در فرودگاه
  • خرچنگ خوردن چینی ها
  • کمک برای نگه داشتن ماشین ها
  • سفر به آبشار شوی
  • سفره هفت شین
  • عید سال نو و رفتن به ماهیگیری
  • سرزدن به گروه شوت
  • معامله برای کنار پنجره
  • سوار اسب شدم
  • برف و هواپیما
  • درست کردن سفره هفت سین در مدرسه
  • مدیر کوچک
  • لاخ یگ لنگی
  • جمع کردن سنگ اتشفشانی
  • جوجه کباب خمیری
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان من
  • عکسخانه بیرجند
  • خاطرات زیبای من در مدرسه تیزهوشان
  • مرکز وبلاگ نویسی دینی خراسان جنوبی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دنیای بزرگ علی کوچولو ( 7ساله )
هر کس بیاد وبلاگ من باید نظر شو بنویسه که وبلاگم بهتر بشه اگر نه نارحت می شوم از او
عمو از مکه می آید
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/٢۸

12 روز پیش عمو حسین من و خانمش به مکه رفتند و فردا می آیند الان در خانه جدید عمه من هستند و تا روز یکه عمو حسین بیاید من خیلی خوشحال هستم چونکه آنها از مکه بر می گردند الان من عمو را باید حاجی حسین آقا صدا بزنم . پدرم و عمو مسعود هم که سال قبل رفتند ولی خودم هنوز حاجی نشده ام.

نظرات ()



جایزه سر صف
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/٢۳

من امروز صبح به حرفهای آقا گوش میدادم و سر صف ایستاده بودم آقا یک دفعه اسم من را صدا زد و گفت بیایم برای وبلاگ و این که در مسابقه وبلاگ نویسی شرکت کرده ام توضیج بدهم بعد هم من توضیح دادم و بعد هم آنها به من یک جایزه دادند. من خیلی خوشحال شدم .بعد بچه های کلاس آمدند سرم و می گفتند جایزه تو چی است . جایزه یک سرکن رومیزی بود که من دوست دارم.

نظرات ()



عکس من با آقای سلطانپور
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/٢٢

 در این عکس من و آقای سلطانپور هستیم. آقای سلطانپور معاون مدرسه ما است و معاون خیلی خیلی مهربانی هم هست. این عکس را در اردو گرفتیم تا من این عکس را یادگاری داشته باشم.

نظرات ()



اردوی پارک توحید
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/۱٩

 

 این جا پارک توحید است .امروزمن ودوستانم به اردو رفته بودیم . دیشب مادرم  برایم  خوراکی خرید.  من خوراکی های زیادی برده بودم کمی از خوزاکی هایم را به آقای سلطان پور و خانم معلم ها تعارف کردم  .خانم بهداشت تمام خوراکی های غیرمجاز را جمع کرد من هم خوراکی غیرمجاز داشتم ولی ته کیفم بود و خانم ندید. وقتی بر می گشتیم آقای سلطانپور ما را به پیش تاب ها و سرسره ها برد چون وقت کم بود نتوانستند چند دور ما را سوار کنند برای همین مار ا زود بردند.ولی برای من اردوی خوبی بود

در ضمن من آشغال هایم را بیرون نریختم و بردم توی سطل آشغال ریختم .

نظرات ()



مداد اتد
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/۱۸

من در کلاس چون پسر خوبی بودم خانم معلم  یک مداد اتد به من داد البته  من می خواستم مداد اتد بخرم ولی خانم معلم چون به من داد و دیگر من نرفتم  مداد اتد بگیرم.این مداد اتد 9 دهم است و پدرم میگوید آن را کشور ژاپن درست کرده است.   

نظرات ()



شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/۱٧

من در مسابقه ی  وبلاگ نویسی شرکت کرده ام  و دار م هر روز یک مطلب مینویسم تا بتوانم در این مسا بقه برنده شوم  پدرم هم قول داده  یک جا یزه برایم بخرد ان وقت با ان جایزه ای که خا نم معلم  به من داده است  می شوند دو جا یزه  

 

نظرات ()



اولین مسابقه قرآن من
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/۱٥

من فردا مسابقه ی قرآن دارم .من خیلی خیلی کارکردم تا در این مسابقه برنده  شوم اما  می دانم  که هر چه  خدا بخوا هد همان می شود ولی من خیلی  استرس دارم ولی بازم  امیدوار هستم که نفر اول بشوم.

نظرات ()



کاشت پیاز
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/۱٤

من این پیاز و سیر را  برای عید کاشتم  تا در سفره ی هفت  سین  بگذارم. ریشه ها و برگ هایش دراز شده بود ولی من به اندیمشک رفته  بودم   و   نتوانستم از ان ها مواظبت  کنم و مادرم در نزدیکی عید  آن ها را انداخت  بیرون  و من در اندیمشک نتوانستم ان ها را دوباره درست کنم ولی اگر  تا الان پیاز و سیر ر ا مادرم بیرون نینداخته بود ریشه هایش  خیلی خیلی بزرگ شده بود و من ان را در خاک   می گذاشتم  تا از دانه هایش پیاز های بیش تری می کاشتم تا همن  جور کم کم باغ چه ی پیاز داشته باشم و هر روز  پدرم به من نگه برم از داخل  سبد  پیاز بیاورم.

       

                                                         

نظرات ()



امروز روز معلم بود
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/۱٢

امروز روز معلم بود من هم برای خانم معلم خود کادو بردم و هم برای  بابای مدرسه .  بعد با دوستانم عکس دسته جمعی گرفتیم  معلم ما خیلی زحمت می کشد و من هیچوقت  زحمت های او را  فراموش نمی کنم .  

نظرات ()



لطیفه
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/٦

سه تا دزد می رن دزدی.یه کمی سر و صدا میکنن. صاحب خونه شک میکنه. میره ببینه چه خبره.

دزدا روی خودشان 3 تا کیسه میندازن.

صاحب خونه که میره تو آشپز خونه میبینه که 3 تا کیسه توی آشپزخونست.

به اولی که لگد میزنه دزد اولی میگه : خیشششش (یعنی نون خشکه)

به دومی لگد میزنه دزده میگه :فیشششش (یعنی برنجه)

به کیسه سومی که لگد میزنه میبینه هیچ صدایی نمیاد.

دوباره لگد میزنه میبینه صدایی نمیاد.

لگد سومی رو از همه سفت تر میزنه. دزدی که تو کیسه بوده با صدای میگه: آرده بابا. آرد که صدا ندارهنیشخندنیشخند

نظرات ()



ساندویچ تند
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/٢/٥

یک شب با مامان و خالم داشتیم با ساندویچ میکر  سانویچ درست میکردیم. قرار گذاشتیم یه ساندویچ درست کنیم و توش یه عالمه سس تند بریزیم و بدیم به دختر خالم که دهنش بسوزه. بعد که ساندویچ درست شد دختر خالمو صدا زدیم که بیاد بخوره

دختر خالم که چیزای تند زیاد می خورد اون ساندویچ رو هم که خورد اصلا عین خیالش هم نبود ولی ما که داشتیم از خنده روده بر میشدیم. بعد که بهش گفتیم که چقدر ضایع شدیم، زینب یه عالمه بهمون خندید.نیشخند

نظرات ()



لطیفه
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/٢٥

مردی پیش چشم پزشک رفت و گفت اقای دکتر من همه چیزرادوتا میبینم .پزشک نگاهی به مردکرد  و گفت هر چهار نفرشما این طور هستید                                               

 

نظرات ()



هیجده به در
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/٢۱

روز 18 فروردین بود که خالم به ما زنگ زد گفت بیایید برویم خارج شهر بعد ما رفتیم آنجا . بعد خالم جوجه کباب ها را به سیخ داشت می کشید من و بقیه داشتیم آتش را روشن می کردیم.به خالم گفتم امروز که 18 است ما باید چندین روز پیش می آمدیم به سیزده به در می رفتیم ولی شما بجای اینکه برید سیزده به در آمدید هیجده به در . بعد غذا من و بقیه به بالای کوه رفتیم و کمی دور زدیم و برگشتیم آمدیم به شهر.

نظرات ()



سیزده به در
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/۱۳

من و پدرم برای سیزده به در به روستای بابا بزرگم رفتیم. در آنجا ما بازی کردیم بعد جوجه کباب درست کردیم .حالا هم تعطیلات من تمام می شود و من مجبور هستم بروم مدرسه . 

نظرات ()



زنگوله
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/۱٢

من و پدرم و مادرم به چناران می رفتیم در راهمان به سرایان برخردیم مادرم برای من یک زنگوله گوسفندی خرید. من بعضی موقع  ها در جا هایی که وا یمیستادم زنگوله را به صدا درمی اوردم و مردم را سرکارمی زاشتم ولی کاربدی هم بود. همچنین تا چناران زنگوله را یک ثانیی ساکت نذاشتم همین طور تا  وقتی که  به نزدیکی بیر جند رسیدیم من زنگوله را به ماشین آویزان کردم تا اگر سرعت زیاد شد صدا کند.

   

نظرات ()



خوابیدن در فرودگاه
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/٦

ما امروز از محل کار پدرم آمدیم و امشب در فرودگاه تهران می خواهیم بخوابیم و فردا به بیرجند برویم . اینجا باید روی صندلی ها بخوابیم روی صندلی ها خوابیدن خیلی سخت  است بخصوص برای من که تازه می خواهم  تجربه بکنم.

نظرات ()



خرچنگ خوردن چینی ها
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/٥

وقتی که ما به آبشار رفتیم چینی ها آمدند و 4 تا خرچنگ گرفتند بعد از اینکه به جای ماشین رسیدیم آتش درست کردند و آنها را زنده زنده در آتش انداختند. و بعد یکی از چینی ها گفت خیلی ناراحت خیلی نارحت مهندس گفت آره معلوم است که ناراحت. بعد آنها را خوردند و کمی هم از آنها به من دادند. این عکس را هم خودم گرفتم.

 

 

نظرات ()



کمک برای نگه داشتن ماشین ها
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/٤

من با پدرم رفته بودیم به سر کارش بعد وقتی که خواستند  دینامیت ها را بزنند من و پدرم از ماشین پیاده شدیم پدرم رفت  ژئوفون ها را ببیند و عکس بگیرد و من کمک می کردم تا ماشین ها را نگه دارند که صدای ماشین ها دیتا را خراب نکند.

نظرات ()



سفر به آبشار شوی
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/۳

دیروز برای عید کار پدرم تعطیل بود من و پدرم و چند نفر دیگر رفتیم به ابشار شوی. در راه به  چیز هایی هم برخردیم  3 ابشارداشت.  ابشار اولی خشک شده بود ابشار دومی اب کمی داشت و ابشارسومی اب خیلی تمیز و خوردنی هم داشت.در راه به یک غار رسیدم که چند تا خفاش هم داشت.بعد در راه برگشتن من کمی  خسته شده بودم ولی وقتی رسیدیم یک غذای حسابی خوردم.بعد از اینکه غذا خوردیم استخوان ها را که به سگ دادم بعد کمی نان هم به آن دادیم . موقعی که من برای آتیش کردن رفتم طرف سگ پارس کرد و مرا ترساند.

نظرات ()



سفره هفت شین
نویسنده: علی مسعودی - ۱۳٩۱/۱/٢

به نظر من در مورد سفره هفت سین می گویم به جای هفت سین اگر هفت شین بود چه چیزهایی را در سفره می گذاشتیم. مثلا شکلات ، شیرینی،  شکر ، شانه، ،شوید،شمع ، شیر.

اصلا شما تا حالا به این موضوع فکر کرده اید . اگر فکر نکردید فکر هایتان را بکنید.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »